العلامة المجلسي
187
حياة القلوب ( فارسي )
شده است اى سيد ما ؟ گفت : محمد دو روز است كه پيدا نيست ، سوار شويد واسلحه بپوشيد . پس ده هزار كس با عبد المطلب سوار شدند وصداى گريه وأنين از آن بلد امين به عرش برين بلند شد وسواران به هر سو متوجه شدند وعبد المطّلب با گروهى از اشراف بسوى قبيلهء بنى سعد روانه شدند وسوگند ياد كرد كه : اگر محمد را نيابم به مكة برنگردم وهر مرد وزن يهودي وهركه را متهم دانم به عداوت آن حضرت به شمشير آبدار روح پليدشان را به أرواح ساير كفّار ملحق گردانم . وچون أبو مسعود ثقفى وورقة بن نوفل وعقيل بن أبي وقاص از يمن بسوى مكة مىآمدند گذار ايشان به آن وادى افتاد كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در آنجا قرار گرفته بود ودر آن وادى نظر ايشان بر درختى افتاد ، ورقه گفت كه : من سه مرتبه از اين وادى عبور كردهام ودر اينجا درختى نديدهام . عقيل گفت : راست مىگوئى بيا نزديك درخت برويم شايد بر سرّ اين امر غريب مطّلع گرديم . چون به نزديك درخت رسيدند طفلى در پاى درخت مشاهده كردند كه آفتاب از تاب رشك أو سوخته وماه حلقهء بندگى أو در گوش كشيده است ، پس بعضي گفتند : اين از جن خواهد بود ، وبعضي گفتند : اين نور وضيا جن را كي رواست ؟ البتة ملكي خواهد بود كه به صورت بشر مصوّر گرديده است . پس أبو مسعود گفت : كيستى اى پسر كه ما را حيران حسن وجمال خود گردانيدى ؟ آيا از جنّى يا از انس ؟ فرمود كه : از جن نيستم از فرزندان آدمم . پرسيد كه : چه نام دارى ؟ فرمود : محمد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف . أبو مسعود گفت : تو فرزندزادهء عبد المطّلبى ؟ ! چگونه به اين مكان آمدهاى ؟ ! فرمود كه : به هدايت الهى به اين صحرا رسيدهام .